مرتضى راوندى
547
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
به اصلاحات مملكت گفته شود و به فخر و شرف خود ببالند كه در ميان همهء مردم ، ايشان به وكالت مطلقهء دولت انتخاب شدهاند . . . به امين الملك اعتراض و پرخاش كردند : « ديگر اين چه رنگ بود ، در تمام و فناء ماها وسيلهاى از اين نغزتر چه مىشود كه با پسرهاى شاه و وزراء بزرگ درافتيم ؛ عالمى را با خود دشمن كنيم . در اين مملكت كجا امكان دارد حق گفتن و مصلحتبينى كردن . مگر خود شاه نمىداند عيب در كجاست و از كيست ؟ مىخواهند ما را سنگ روى يخ و شاگرد اتوكش كنند . » امين الملك گفت : « مگر شما نبوديد كه در خدمت شاه و در هر مجلس و محفل آه سرد مىكشيديد ، براى مصلحت دولت مىسوختيد ، به مال و جان و عرض و ناموس در كار وطن آمادهء جهاد بوديد . امروز كه شاه به اين مقام آمده است مأيوسش نكنيد ، با نيت خالص پيش بياييد . اگر شاه را موافق ديديد رشته را محكم بگيريد ؛ و اين شأن و مقام را براى خود محفوظ داريد ؛ اسم بزرگ و زندگى جاويد خواهيد يافت كه به اتفاق چند نفر كار مملكت ايران راست شد ، پريشانيها به نظام آمد ؛ چنان كه شاه همراهى نكرد ، و از آنچه در اين دستخط مندرج است نقض و نكثى مشاهده كرديد به علت بيهنرى و لافزنى آلوده نشده و در پيش شاه زبان شما دراز و روى شما سفيد مىماند . » قدرى به يكديگر نگاه كردند و ساعتى به سكوت و تفكر گذشت ، ناهار خوردن و قليان كشيدن هم بهانهء طفره بود . » « 121 » قانون نهتنها ناصر الدين شاه بلكه اكثر رجال آن عهد از تحول و تغيير نظام اجتماعى و مدنى ايران و رسوخ قوانين و نظامات جديد در اين كشور بيم داشتند . پس از آنكه ناصر الدين شاه به قصد فريبكارى ، ميرزا ابو لقاسم خان ناصر الممالك را به كار ترجمه و نوشتن قانون مأمور كرد ، اعتماد السلطنه كه همواره در روزنامهء خود بر اعمال ناروا و ناصحيح سلطان اعتراض مىكرد ، اين عمل منطقى را از روى حسد و كوتهبينى به باد انتقاد مىگيرد و مىگويد : « . . . اين ابو القاسم سى ساله بعد از 1300 سال مىخواهد قانون ابو القاسم عربى ( ص ) مبعوث چهل ساله را به هم بزند . اى شاه ! ابو القاسم همدانى ابو القاسم هاشمى نمىشود . اى شاه ، اين جوان همدانى است نه همه دانى . » به نظر اعتماد السلطنه اين جوان شاگرد ملكم خان است و ملكم آنچه را كه خود نتوانست اجرا نمايد حالا غيرمستقيم به اين واسطه اجرا مىدارد . مىخواهد قانون دولتى بنويسد و در ايران اجرا نمايد . » « 122 » ناصر الدين شاه از كسانى است كه آگاهانه و با بصيرت و دورانديشى ، با نفوذ هر فكر نوى در ايران مبارزه كرد و مدت پنجاه سال ايران را از سير در مدارج ترقى و كمال بازداشت . در سال 1308 جمعى از جوانان تحصيلكرده توسط « كنت دومونت فرت » اطريشى ، رئيس نظميه ، و كامران ميرزا نايب السلطنه ، حاكم تهران ، از ناصر الدين شاه اجازه خواستند كلوب يا به اصطلاح باشگاهى تأسيس نمايند . طرح قانونچهء آن را نيز كه در
--> ( 121 ) . خاطرات سياسى امين الدوله ، پيشين ، ص 79 به بعد ( به اختصار ) . ( 122 ) . خاطرات اعتماد السلطنه ، پيشين ، ص 371 .